زنان ومردان
خدایا به زنان دو عین (عقل+عفت) وبه مردان دو غین(غیرت+غرور) وبه همه یک
صاد (صبر) عنایت فرما تا به آن چهار تای اولی برسند. آمین یا رب العالمین
|
زنان ومردان خدایا به زنان دو عین (عقل+عفت) وبه مردان دو غین(غیرت+غرور) وبه همه یک صاد (صبر) عنایت فرما تا به آن چهار تای اولی برسند. آمین یا رب العالمین + نوشته شده توسط ساده نویس در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت
4 بعد از ظهر |
حرفی ازجنس زمان گفتن و شنیدن در این زمانه عجیب سخته.همه آدمها نکته سنج وتیزند. بعضی ها هم حرف حساب را از ته میفهمند و وارونه برداشت می کنند.خلاصه رمز و راز در سخنوری وپیچیدگی در کلام دیگر معنا ندارد اما سیاست بحث دیگری است. حرفهای دل را نمی شود به هرکسی گفت و یا نوشت.فقط آنهایی دلت را میفهمند که یا علم سیاست می دانند و می خواهند برای پیشبرد اهداف خود از دلت بهره بکشند و یا کسی مثل خودت است که آن هم برایت تکراری است چون همانند تو می اندیشد. حرف وحدیث دل را فقط وفقط به حضرت دوست باید بگوییم که سیاستمداری دلرباست.به قول حافظ که فرمود: رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم رازست + نوشته شده توسط ساده نویس در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت
6 بعد از ظهر |
وامّا غرب....۲ غرب واقعا زیبا و چشم نواز است. وهرکسی این زیبایی را ازهر زاویه ای که دوست دارد می بیند. چراکه تعریف هرکس از زیبایی شاید متفاوت از دیگران باشد.به نظرمن غرب زیباست چون خورشید در آن سمت غروب می کند ومن غروب ومنظره ی غمگینش را فراوان دوست دارم.شما چرا به غرب علاقه مندید؟ + نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 24 آذر1387 و ساعت
7 بعد از ظهر |
برای آنهایی که نمازشان را پی قدقامت برگ نمی خوانند
سومین صبحی است که نمازم قضا می شود.هر روز تصمیم می گیرم به مدت ۴۰روز نمازم را سر وقت بخوانم. امّا هرباربنا به دلایلی درانجام آن ناکام می مانم. ثانیه ها به دقیقه وروزها به هفته تبدیل می شوند ومن یکسال به سمت پیری نزدیک می شوم. نمازی که من میخوانم مال خودم است وبس.امّا نمی دانم چرا در صیانت ازآنچه به من تعلّق دارد کوتاهی می کنم.خداوند بزرگ است درست. مهربان وبخشنده است درست. امّا ای شریف ترین خلایق!این دلیل نمی شود دروظیفه ات نسبت به آفریدگار توانایت کوتاهی کنی.۵ باردر روز که ۱۷ دقیقه هم طول نمی کشد اختصاص به بهترین کس تو دارد. می گویند ایمان هر کس به اندازه ی دل اوست.عجب دل کوچکی دارم من. باز می گویند فقر ازیک در که وارد شود ایمان ازآن یکی در خارج می شود.پس وای بر من که این همه فقیرگشته ام.خدایا فقیرم بکن امّا حقیرم نکن.
+ نوشته شده توسط ساده نویس در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
نردبان ترّقی همه دوست داریم زود پیشرفت کنیم وپله های ترّقی را نه یکی یکی بلکه چندتا چندتا طی کنیم و به قلّه بلند آرزوهایمان برسیم.در طی این نردبان شاید بخواهیم از شانه های دیگران هم کمک بگیریم تا مسیر کوتاهتر و کوتاهتر شود دیگرانی که به اندازه ی خودمان یا شاید هم بیشتر از پیشرفت ما شادمان گردند.امّادر این حال به خودمان اجازه ندهیم دیگران سنگینی پاهایمان را احساس بکنند. همه چیز را فدای مادیّات نکنیم
+ نوشته شده توسط ساده نویس در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت
12 بعد از ظهر |
من در این آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید، پی نوری ، ریگی، لبخندی
+ نوشته شده توسط ساده نویس در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت
1 بعد از ظهر |
برای کسی که نوشته بود :
ای کاش تا بمیرم راحت شوم زدنیا...... نوشتم که ناگه صدا برآمد از اوج آسمانها پیچید در گمانم لرزید استخوانم اي بنده زميني تا كي تو دل غميني صبرت عطا نمودم تا باشد اين زمانم مردن كه راحتي نيست آغازراه فرداست فرداي سخت ودشوار كابوس بندگانم ای مرغ پرشكسته اي درهواي پرواز اهل زمين مرنجان تا آيي آسمانم سوي من آيي آخر ليكن نه معصيت كار آسوده زندگي كن تا موعدش بخوانم + نوشته شده توسط ساده نویس در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت
11 قبل از ظهر |
برای آنها که همیشه مرغ همسایه شان غاز است مرغ ما که برای ما مرغ هم نیست برای همسایه طبق اصل موجود غاز است بنابراین نتیجه می گیریم که ارزش و بهای هر چیزی در وجود خودش نهفته است نه در نظر دیگران.و اما چرا مرغ همسایه غاز است ؟ دلیلش این است که درحیاط همسایه باز است ودر حیای چشمها بسته. اگر این بسته شودوآن یکی باز مسئله حل می شود.والا طبق قانون سوم اسحق نیوتن این نگاه غاز گونه ما به مرغ همسایه عکس العمل همسایه را به دنبال خواهد داشت . + نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت
4 بعد از ظهر |
و اما غرب......... غرب (اشاره به ممالک پیشرفته و سلطه طلب) چشمان ما را حریص می کند . جوانان ما رابا حرص جنسی وامیال لذت بخش آن وآزموده های مارا بازرق وبرق سحرانگیز حیات پیشرفته ومدرن غربی(باهمان مفهوم غربزدگی مرحوم جلال) از راه بدر می کند. نتیجه:نقطه ضعف هایمان را بشناسیم٬ باورکنیم٬بروز ندهیم و اگرتوانستیم که مطمئنم می توانیم اصلاحشان کنیم.والسلام + نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
زنان موجودات حساسی هستند درست مانند فیتوپلانکتونهای دریا. به هرگونه آلودگی اعم از صوتی ِادبی و....زود واکنش نشان میدهند. این موجودات حساس برای حفاظت نوع بشر خصوصاً جنس ذکور آفریده شده اند و شایسته خواهد بود که از این نعمت بزرگ خداوند که به غلط بلای خانه هم نامیده اند مواظبت نموده شکرگزار درگاه الهی باشیم. + نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت
12 بعد از ظهر |
به امید پروانه شدن دور خود پیله تنیدم غافل ازاینکه تارهایم
ابریشمین نیستند و وقتی ازپیله در آمدم باز کرم مانده بودم. + نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 17 شهریور1387 و ساعت
1 بعد از ظهر |
ایستگاه آخر اتوبوس پراز مسافر به یک ایستگاه بین راهی رسید ودقایقی در آنجا متوقف شد.چند نفربا لباسهای متحدالشکل با زنبیل هایی در دست وارد اتوبوس شدند وبه پذیرایی از مسافران اتوبوس پرداختند.در ردیف آخر من نشسته بودم.آنها به من که رسیدند زنبیل هایشان خالی شده بود. یکی از آنها رو به من کردوپرسید: «فلانی شما نماز صبح امروزت رو نخوندی؟» درحالیکه از خجالت سرخ شده بودم گفتم:« ببخشیدامروز مگه چه روزی یه؟»و اوتقویم رانشان داد و از ته زنبیل بسته ای به من داد که کوچکتر از مال بقیه مسافران بود وداخلش خوراکی کمی گذاشته بودند. تاایستگاه بعدی نیز ۷ ساعت راه باقی بود واین مقدار خوراکی کفاف من خسته و گرسنه را نمی داد. یادم افتاد که من مرده ام واین اتوبوس در حال حرکت به طرف برزخ است.با به یاد آوردن خاطرات امروز متوجه شدم که نماز ظهر وعصرم را هم قضا خوانده ام.به خودم لعنت فرستادم که چرا مثل سایرمسافران نبوده ام. چرا که هرکدام از آنها از بسته های بزرگشان انواع واقسام خوردنیها را درمی آوردند ومی خوردند وکوچکترین توجهی به من نداشتند. آرزو کردم ای کاش زنده بودم و نمازهایم را سر وقت می خواندم .در همین موقع شاگرد راننده داد زد:«مسافرای محترم! نیم ساعت توقف برا نماز و ناهار. کسی جا نمونه.» پرسیدم : ببخشید آقا مگه اینجا کجاست؟ با بی حوصلگی جواب شنیدم که: «اول دنیا. کجا می خواسی باشه نزدیک تهرونیم دیگه.»
+ نوشته شده توسط ساده نویس در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت
1 بعد از ظهر |
من اگر شادم وغمگین به خدا می گویم وخداوندمرا ازهمه غمگینی عالم برهاند ودر این حال عجیبم ای سراسر همه خوبی......تک وتنها به تو می اندیشم + نوشته شده توسط ساده نویس در سه شنبه 29 مرداد1387 و ساعت
9 قبل از ظهر |
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
ازکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
(مولوی) + نوشته شده توسط ساده نویس در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت
11 قبل از ظهر |
انسانها تکه هایی ازیک پازل بزرگ اند که با تکمیل آن٬ راز آفرینش برملا خواهد شد. انسانها به نوبت به دنیا می آیند. در وجود همه آنها ٬ رازهایی نهفته است. اما به علت محصور بودن میان مرزهای جغرافیایی و نبودن زبان مشترک ٬ همه انسانها قادر به درک متقابل و تبادل افکار نبوده٬ با مرگشان تکه هایی از این پازل بزرگ برای همیشه گم می شوند. شاید دلیل عمده سرگردانی انسان دراین عصر٬ ناشی از همین امر باشد.
+ نوشته شده توسط ساده نویس در دوشنبه 17 تیر1387 و ساعت
12 بعد از ظهر |
شاید برایت خنده دار باشد......اما زیاد دور نیست امروز که رفتم داروخانه نسخه داروهایم رابپیچندگفتند ماچندتا ازداروهای شما رانداریم .گفتم این چندمین داروخانه ایست که مرا دست خالی برگردانده است. مسئول نسخه پیچ جواب داد:کمی صبرکنید.وبعد پشت کامپیوترش رفت واسامی داروهای مرا تایپ کرد وآخرسر اینتر زد.چندلحظه بعد آدرس داروخانه ای را که تمام داروهای مراداشت به من داد وگفت:نیازنیست کل شهر را زیر پابگذاری. ما از اینجا به موجودی کل داروخانه های شهر دسترسی داریم . + نوشته شده توسط ساده نویس در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت
7 بعد از ظهر |
چشم اندام شریفی است و دیدن نعمت
پس چرا ازنگه خویش گنه می سازیم
+ نوشته شده توسط ساده نویس در شنبه 8 تیر1387 و ساعت
3 بعد از ظهر |
ما کشوردوست داشتنی و زیبایی داریم با مردمانی آزاد اندیش
ودشمنانی که این کشور را بیشترازمادوست دارند لیکن بدون مردمان آزاداندیشش.
+ نوشته شده توسط ساده نویس در شنبه 8 تیر1387 و ساعت
3 بعد از ظهر |
داستان کوتاه
داوطلب مرگ پرنده کوچک حرفش رو دوباره تکرار کرد: پدر بزرگ؟ پدر ومادرم کجان؟ پرنده پیر که به دور دستها خیره شده بود اشک در چشمانش حلقه بست .آهی کشید و به چشمان منتظر نوه اش خیره شد."پسرم بهتره به آینده ات فکر کنی وگذشته رو فراموش بکنی."تاثیر این حرفها رو پرنده پیر توی چشمان زیبای نوه اش دید و از ناراحتی قلبی اش آگاه شد.اما چاره ای نداشت. نمی توانست راستش رو بگوید.نوه اش جوان بود وخام. می ترسید کار دست خودش بدهد.پرنده کوچک دست بردار نبود. خواست دوباره اصرار کند که ناگهان صدای مهیبی اورا سرجای خود میخکوب کرد.جایی که آنها ایستاده بودند محوطه بزرگی بود دراطراف یک شهر بزرگ.پرنده کوچک از دیدن پرنده عظیم الجثه ای که در حال پایین اومدن بود هم احساس ترس کرد وهم احساس نفرتی ناخودآگاه. پایان قسمت اول
داوطلب مرگ (قسمت دوم) -پرواز شماره۴۱۲ باند سوم برای فرود شما آماده است.با احتیاط می تونی بشینی. با شنیدن صدای متصدی بی سیم برج مراقبت فرودگاه پرواز ۴۱۲ با خوشحالی چرخهای خودرا گشود تا دوست قدیمی اش باند پروازی را در آغوش بگیرد. دردیگر سو پرنده کوچک کنار پدربزرگش ایستاده بود وبا نگاهی حاکی از وحشت پایین آمدن پرنده غول پیکر آهنی را تماشا میکرد.ناگهان فکری به خاطرش رسید وبرای همین بالهایش را باز کرد وآماده پرواز شد.پدر بزرگش سرش داد بلندی کشید. -چیکار می کنی بچه؟الان چه وقت آسمون گردیه؟ پرنده جوان متعجبانه پرسید: من...... من فقط از اون پرنده بزرگ میخوام یه سوال بکنم همین. -چه سوالی؟ -درباره پدر ومادرم....شما که نمی خواین....... پرنده پیر تا اومد چیزی بگه نوه اش تو آسمون اوج گرفته بود. همه چیز عادی بود.پرواز ۴۱۲ درحال فرود بودو ظاهرا" هیچ مشکلی وجود نداشت.اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.صدای هراسناک متصدی بیسیم برج مراقبت به گوش رسید: -چیکار می کنی پرواز ۴۱۲ ؟ باند سمت چپته. دیگه دیر شده بود.پرواز ۴۱۲ انگار که شیئی به سرش خورده باشد از مسیر فرود منحرف شد ودر منتی الیه سمت راست باند پرواز چرخهایش در دل خاک نرم فرو رفت وبعد.......... پرنده پیر مدتی در انتظار نوه اش ماند.ولی چون از اون خبری نشدبلافاصله از جایش جهید واز بالای دود سیاه وغلیظی که فضای فرودگاه رو پرکرده بود عبور کرد و لحظاتی بعددر آسمون آبی گم شد.فردای آن روز روزنامه ها نوشتند: "بار دیگر وجود پرندگان در اطراف فرودگاه حادثه آفرید".
+ نوشته شده توسط ساده نویس در چهارشنبه 5 تیر1387 و ساعت
9 قبل از ظهر |
مرگ و زندگی
ما آدمها درگرفتن جان موجودات دیگرتوانایی داریم اما در جان بخشیدن به همان موجوداتی که ما جان شیرین شان راگرفته ایم عاجز و ناتوانیم. گاهی سربزیر بودن لازم است تا از له شدن دلی زیرپاهایمان مطمئن شویم.
+ نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت
6 بعد از ظهر |
بیا تا گوهر خود را شناسیم
بیا تا پیله خودرا شکافیم سلام به آنهایی که می دانند می فهمند می شناسند ومی تابند یکی از کودکان احساس
+ نوشته شده توسط ساده نویس در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
داستان کوتاه خون سیاه "نوشته:فرهاد.ک" یک لحظه فکر کرد چیزی دلش را شکافت طوری که ازشدت درد به خود پیچید . چشم که گشود سایه هایی را دید که بالای سرش ایستاده بودند وفلزی سخت را در دلش فرو می بردند.تا جایی که می دانست این سایه ها هیچوقت راحتش نگذاشته بودند. پرنده ی خیالش را به گذشته های دورپر داد.زمانی را به خاطر آورد که زیرتیغه های زرین خورشید حمام آفتاب می گرفت. هیچ چیزی نمی توانست این لذت را از او بگیرد مگر موجوداتی که فاقد هر گونه احساس باشند.وآیا چنین موجوداتی واقعا" وجود داشتند؟ این سوالی بود که همه در اوج لذت از خود می پرسند. و او نیز چند لحظه پیش از آن اتفاق شوم از خود پرسیده بود.درآن آرامش آبی ناگهان سوزش عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت . سوزشی عجیب که تا به حال درطول عمرچند هزارساله اش آنرا تجربه نکرده بود. لحظاتی آسمان به تیرگی گرایید.ابری شبیه یک قارچ بزرگ جلو نور خورشید راسد کرده بود. چشمانش را که ازشدت درد بسته بود گشود.اما از آن چشم انداز زیبا که دل به آرامش آن سپرده بود اثری ندید.خاکستر موجودات آن ناحیه توسط باد این سو آن سو می گشت. ومنظره وحشتناک و غم انگیزی را به تصویر می کشید.کاری نمی توانست بکند جز آن که نظاره گر باشد وبس.دوباره دردی شدیدتر از قبل تمام تنش را فراگرفت. احساس کرد شی تیزی رگش را شکافت داد وخون سیاه رنگش به شدت فوران زد. جنب وجوش زیادی درمیان سایه های بالای سرش مشاهده کرد. لحظه ای شگفت زده شد. اما بعد تکانی شدید به خود داد تا به آنها بفهماند او نیز جان دارد. شادی سایه ها به خاطر نفت طولی نینجامید واز آن میانه یکی فریاد کشید: " زلزله". تقدیم به بازماندگان بمباران هیروشیما وناکازاکی
+ نوشته شده توسط ساده نویس در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
کودکی معصومانه
کودکی لوح سپید است ز هر عیب بری به گنه تیره نگردد مگر ازخیره سری هرکه چون یوسف مصری به گنه پشت نمود روشنی گیرد ازو دیده کور پدری
آدمی میوه غفلت خورد از ساده دلی ورنه غافل بود ابلیس زعقل بشری
+ نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
داستان زندگی ما
پدرم گندم فروشی است که گندم به بهای دنیا میخردوخرج زندگیمان هزاران سال است که ازاین راه در می آید.روزگارمان بدنیست تکه نانی داریم . خیلی وقت پیش که هنوز من وبرادران وخواهرانم به دنیا نیامده بودیم میوه میخوردیم وشراب عسلی.اما روزی شنیدم که پدرم به مادرم گفت:دلم ازشیرینی به هم میخورد."مادرم پرسید: یعنی چه؟واینگونه شد که ماخانه مان رافروختیم به بهای چند دانه گندم و به دنیا آمدیم. (پایان) روزگاری بی ترحم مردمانی غرق خواب ریشه هایی بی ثمر خفته درآغوش سراب شوری و شیرینی دنیا نمی ارزد به جو خانه عشق و امید ما به گندم شد خراب
فرهاد کوه کن-اردیبهشت ۱۳۸۶
یک نکته یک روز قبل از اینکه همه مردم کوچه ازخواب بیدار بشوند من به طرف نانوایی سر کوچه رفتم وسر
صفی که هنوز وجود نداشت ایستادم.تنور نانوایی روشن بود اما از خمیر و نان خبری نبود .پرسیدم: آقا نمیخواهید نان بپزید؟نانوا گفت:نیم ساعت دیگر . گفتم :پس من این نیم ساعت را چه کنم؟ و نانوا نگاهی سنگین به من انداخت وگفت:باید منتظر بمانی تا بقیه هم بیایند.یک دفعه یاد جوانی افتادم که چند وقت پیش خودکشی کرده بود وروحش را پیش از موعد به نانوایی آن دنیا که تنورش همیشه داغ هست فرستاده بود تا زودتر به آرزویش برسد.اما متصدی آنجا هم به او گفته بود باید هزاران سال صبر نماید تا همه دیگران هم به صف ملحق شوند.
+ نوشته شده توسط ساده نویس در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت
6 بعد از ظهر |
گویند که دوزخی بود عاشق ومست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق ومست دوزخی خواهد بود فردا باشد بهشت چونان کف دست از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جاه وجلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دوگوشم نشنود کین آمدن ورفتنم از بهرچه بود از آمدن ورفتن ما سودی کو؟ وز بافته وجود ما پودی کو؟ درچنبر چرخ جان چندین پاکان میسوزدوخاک می شود دودی کو؟
+ نوشته شده توسط ساده نویس در یکشنبه 31 تیر1386 و ساعت
6 بعد از ظهر |
|
|